آواتار-1
قسمت اول رمان آواتار اثر خانم فاطمه ولینژاد
موضوع: داستان
از سنگینی حضورش نفسم در قفسۀ سینه حبس شده و در برابر چشمان عاشقش، هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.
▫️با اینکه اساساً اهل فانتزیهای عاشقانه نبود و تمام احساسش پشت صد پرده از صبر و سکوت پنهان میشد اما برای اولین سالگرد ازدواجمان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش میرسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود.
▪️کیک فوندانت با روکش شکلاتی، جعبۀ سفیدی که از گلهای رُز قرمز پُر شده بود، گوشوارۀ طلای ظریفی که خودش به گوشم بست و از تمام دریای احساسی که در چشمانش موج میزد، فقط یک قطره از لبهایش چکید: «این یک سال کنار تو چه زود گذشت!»
▫️در پاسخ نگاه منتظرش، تنها توانستم لبخندی نشانش دهم که حقیقتاً این یکسال کنار او چندان ساده سپری نشده و نمیشد حالا که اینهمه خرج کرده، به رخش بکشم زندگی کنارش برای دل من چه بیاندازه سخت است!
▪️فقط منتظر بودم به هر بهانهای شده چند لحظه تنهایم بگذارد تا با خیال خودم خوش باشم که در دنیای من، همسرم از هر غریبهای غریبهتر بود!
▫️با تمام اختلافات پیدا و پنهانمان، تا میتوانست مهربانی میکرد، هر چه دلم میخواست برایم میخرید و با اینهمه خوبی، خاطرم کنارش خوش نبود که حتی ذرهای درکم نمیکرد.
▪️حتی همین امشب که بهترین لباسهایش را پوشیده بود، موهای مشکیاش را سشوار کشیده و از همیشه خوشتیپتر شده بود اما تا خواستم کنارش سلفی بگیرم، با یک جمله دلم را زد: «فقط این عکس رو برای کسی نفرست!»
▫️میدانست تمام دلخوشیام اشتراک لحظات زندگی لاکچریام برای خانواده و دوستانم شده و درست در بهترین لحظه، حال دلم را خراب کرد. همین شد که موبایل را پایین آوردم و هر چه اصرار کرد دیگر عکسی نگرفتم.
▫️در عوض دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم و با دلخوری بهانه تراشیدم: «حالا میریم بیرون عکس میگیریم. مگه قرار نبود امشب شام بریم بیرون؟»
▪️در واقع قراری برای بیرون رفتن نداشتیم؛ فیالبداهه حرفی زدم تا در موقعیت انجام شده قرار بگیرد و مثل همیشه بیهیچ حرف و فقط با یک لبخند، حرفم را قبول کرد.
▫️از جا بلند شد و همانطور که به سمت اتاق کارش میرفت، حرفی که منتظرش بودم، سرانجام با لحنی محکم ادا کرد: «تا آرایشت رو پاک کنی و آماده بشی، من یه زنگ به همکارم بزنم!»
▫️تکتک کلماتش مثل پتک در سرم کوبیده شد که حتی جشن شب سالگرد ازدواجم هم باید تحت سلطۀ اینهمه تعصبش، زهر مارم میشد.
▪️روزی که خاطرخواهی، فکرم را از کار انداخته و خودم را شکل تمام اعتقاداتش کرده بودم تا دلش را ببرم، خیال نمیکردم زندگی کنارش بدتر از هر جهنمی باشد!
▫️میدانستم در این یکسال او هم به خوبی فهمیده من آن دختری نیستم که مقابل چشمانش با چادر و هزار کلک، انقلابیگری را به انتها رسانده بود اما تا این لحظه حتی یکبار هم به رخم نکشیده و با اینحال، بیآنکه حرفی بزند میدیدم نگاهش هر لحظه از عشقم ناامیدتر میشود.
▪️عادت کرده بودم همچنان هر لحظه فریبش دهم و نمیخواستم فرصت از دست برود که پیش از پاک کردن صورتم، آمادۀ یک سلفی حسابی شدم.
▫️با عجله به اتاق خواب رفتم، شال قرمزم را روی موهایم رها کردم و باید تا پیش از پایان تماسش، عکسم را میگرفتم که دوباره به اتاق پذیرایی برگشتم و روی کاناپۀ خاکستری، مقابل میز شیشهای نشستم.
▫️موبایل را بالا آوردم، چرخیدم طوری که پشتم به میز باشد و لنز دوربین را طوری رو به صورتم گرفتم که در قاب تصویر، کیک و جعبۀ گل و هدیه همه هویدا باشد و با لبخندی پُرناز، چند عکس از زوایای مختلف ثبت کردم.
▪️صدای صحبتش از اتاق همچنان میآمد و این یعنی هنوز فرصت داشتم استوری دلخواهم را در اینستاگرام ثبت کنم اما باید قبل از آن اکانتش را بلاک میکردم تا نبیند چه میکنم؛ بیخبر از آنکه تا لحظاتی دیگر چه قشقری به پا میشود.
▫️چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب میکرد و ذوق هنریام، کار را با چند کلمه تمام کرد: «قشنگترین شبی که عشقم برام ساخت!»
▪️هم اسمش زیادی مذهبی بود هم محاسن صورتش هرچند کوتاه و مرتب، اما مزاحم تصاویرم بود که خوشحال بودم در این قاب عاشقانه حضور ندارد و تنها پُز دادن با آنچه برایم خریده بود، کفایت میکرد.
▫️استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که با دیدن همین عکس به دل دوستان و دختران فامیل میافتد، زیر لب خندیدم و پُرانرژی از جا پریدم.
▪️برای خریدن دلش هم که شده، آرایشم را پاک کردم؛ مانتو پوشیدم، شالم را به اجبار دور صورتم مرتب پیچیدم، چادرم را به اکراه به سر کشیدم و تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون میچکد...
نشرآرا