لوگوی نشرآرا نشرآرا

حکایتی از گیسوان درهم تو - شعر از سید مهدی حسینی رکن‌آبادی

بهار چیست همان رستخیز پرچم‌هاست رسیده‌ایم به این جلوه از محرم تو

موضوع شعر : محرم

هلال، مُنکسر از داغ قامت خم تو

شفق، تصوّری از زخم‌های مبهم تو


و ماه جلوه‌ای از رأس توست بر سرِ نی

و شب، حکایتی از گیسوان درهم تو


هنوز از نفَست بوی زندگی جاری است

قسم به خون گلویت، در آخرین دم تو


به میهمان خودت اشک شوق هدیه کنی

خوشا به این کرَم تو، به خیرمقدم تو

 

شبی به کنج حرم، خواب رفتم و دیدم

تو باز کرده‌ای آغوش و، من هم «اسلم» تو


به رغم مدعیانی که منع گریه کنند،

نشسته‌ایم سر سفره‌ی فراهم تو


مقام گوشه‌نشینان خاک جز غم نیست

سلام لذت شیرین‌ زندگی غم تو


حسین! کعبه شش‌گوشه‌‌ی تو قبله‌ی ماست

 زلال اشک محبان توست زمزم تو


شبانه‌های من از حس بوسه لبریز است

 به خاک هیئت تو، ریشه‌های پرچم تو


بهار چیست همان رستخیز پرچم‌هاست

 رسیده‌ایم به این جلوه از محرم تو


 گذشتم از همه نیل‌های شرک و نفاق

 عصای معجزه‌ام بود اسم اعظم تو


 میان زخم تو «هل من معین» تو جوشید

 تو خواستی شده لبیکِ اشک، مرهم تو


 صدا صدای تو و، گوش گوش نامحرم 

و نیست گوش دل من هنوز محرم تو...